(چقدر بي معرفت شدي) اينو مهربونم چند روز قبل بهم گفت
تاريكي فرا مي گيردم و خستگي .
خسته ام !!! خسته تر از تكرار اين واژه.
صداي شكستن لحظه ها را مي شنوم . شمارش معكوس شروع مي شود
براي دور شدن، براي جدا شدن...
و من
خُرد مي شوم ميان عقربك هايي كه براي با هم بودن مي دوند.
مي دوند و هرگز نمي رسند.
مي دوند و در اين دويدن له ام مي كنند.
تمام زخمهاي يكساله ام كه مرحمشان كردي؛
سر باز كرده اند.
مهربونم بگو چكار كنم
اين دوري فراتر از توان منه
اين نبودن وسيع تر از بودن منه
به من بگو........!؟!؟!؟
با من حرف بزن
بگو تنهام نمي ذاري
بگو......................... L
حالم بده
حالم خيلي بده
منو ببخش مهربونم
منو ببخش 
