تبليغاتX
پياده

پياده

(چقدر بي معرفت شدي) اينو مهربونم چند روز قبل بهم گفت

 

 پوستم برق مي زند زير نور مهتابي. در ذهنم اما هيچ چراغي روشن نمي شود.

تاريكي فرا مي گيردم و خستگي .

خسته ام !!! خسته تر از تكرار اين واژه.

صداي شكستن لحظه ها را مي شنوم . شمارش معكوس شروع مي شود

براي دور شدن، براي جدا شدن...

و من

خُرد مي شوم ميان عقربك هايي كه براي با هم بودن مي دوند.

مي دوند و هرگز نمي رسند.

مي دوند و در اين دويدن له ام مي كنند.

تمام زخمهاي يكساله ام كه مرحمشان كردي؛

سر باز كرده اند.

 

مهربونم بگو چكار كنم

اين دوري فراتر از توان منه

اين نبودن وسيع تر از بودن منه

به من بگو........!؟!؟!؟

با من حرف بزن

بگو تنهام نمي ذاري

بگو......................... L

 

حالم بده

حالم خيلي بده

منو ببخش مهربونم

منو ببخش   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 11:51  توسط نرگس  | 

.......... عکسای جالب ..........

عکسهایی برای تو که قدم به باغ تنهایی من گذاشتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 1:12  توسط نرگس  | 

....................پابلو نرودا

   

چه احساس زيبائي است

وقتي تو را شباهنگام

                                ميان بازوانم حس مي كنم اي عشق من!

و اينچنين

سر در گمي ام را بِسان توري در هم پيچيده

از هم باز مي كنم.

قلبت ميان روياها به پرواز است

ليك جسمت، همچنان روي زمين

همچنان كنار من

نفس مي كشد.

تو را من خواب مي بينم

و تو چون گياهي كه در تاريكي قلمه مي زند خوابم را كامل مي كني

وصبح

وقتي دوباره طلوع مي كني

فرد ديگري خواهي بود اما هنوز چيزي از شب در تو باقي مانده است

 

از آن بود و نبودِ جائي كه

         ما خويش را يافته ايم.

  

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 19:35  توسط نرگس  |