تبليغاتX
پياده

پياده

جوابی به یک سوال ساده

هنرپيشه ي خوب همه كس است جز خويش .

شاعرِ خوب جز خويش هيچ كس نيست .

ديگر نپرس چرا هنرپيشه ي خوب را با انگشت نشان مي دهند و شاعرِ خوب

 را با مشت ، نشانه مي روند ؟

ديگر نپرس چرا هنرپيشه ي خوب ، سرشناس مي شود و شاعرِ خوب سر به نيست ؟

 

     «عزيزم شاعرِ خوب جز خويش هيچ كس نيست .» 

 

+ نوشته شده در  85/04/31ساعت 18:13  توسط نرگس  | 

آخ جون عروسی

منم دوست دارم لباس عروسم اینجوری باشه

مگه بده 

 

+ نوشته شده در  85/04/31ساعت 17:47  توسط نرگس  | 

اینو مهربونم برام آف گذاشته :

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت

 را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق

مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان

 نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق

 وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي

 كن .براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .براي عشق خودت باش ولي

خوب باش.

+ نوشته شده در  85/04/31ساعت 16:52  توسط نرگس  | 

در من هزار حرفِ نگفته

هزار دردِ نهفته

هزاران هزار دريا هر لحظه در حال طپيدن و طغيانند !

 

در من هزار آهوي تشنه

در خشكسالِ دشت پريشانند !

 

در من پرندگان مهاجر

ترانه هاي سفر را در باغ هاي سوخته مي خوانند !

 

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 16:39  توسط نرگس  | 

 

+ نوشته شده در  85/04/26ساعت 13:39  توسط نرگس  | 

توجه توجه

چند نكته !

هيچ وقت به دنبال محبت نگرد بلکه خودت محبت را بيآفرين !                        

کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشي                             براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني                         

بي عشق و محبت نتوان زيست وليکن يک دل دو محبت نپذيرد قلبي که به                                 يک لحظه دو صد عشق پذيرد بگذار که اين قلب غريبانه بميرد                             

اشكي كه بيصداست پشتي كه بي پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته                            است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي بهاست                               شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست                                

وقتي كه گريه كرديم گفتن بچه است.......... وقتي كه خنديديم گفتن ديونه                        است............. وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره............ وقتي كه شوخي                      كرديم گفتن سنگين باش............ وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه........                         وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه.............. حالا ام كه عاشقيم مي گن گناهه                     

هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل                           کنار هم جا نميشه ...ولي اگه دل بستي…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون                               اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني                            

+ نوشته شده در  85/04/22ساعت 16:36  توسط نرگس  | 

  

 

 

       دلای سنگی - جسمای سنگی

     من و تو و یک حس دورنگی

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 18:33  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 14:53  توسط نرگس  | 

چقدر جالبه چقدر هیجان انگیزه

چقدر شگفت انگیز و عجیبه که یه موجود ظریف و

کوچولو رو - یه موجود زنده

توی وجودمون داره زندگی می کنه

فکر کنم این حس خیلی قشنگه

آخ دارم دیوونه می شم

خدایا ما چقدر در برابرت حقیریم و ناتوان !!! 

   

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 13:50  توسط نرگس  | 

  هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی 

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها

ناپدید ماند . . .

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 20:10  توسط نرگس  | 

منو با خودت ببر!

 

حال که قصد رفتن داری!

گنجشک ها را هم با خود ببر

حیاط و حوض و هوا را هم با خود ببر

حال که قصد رفتن داری!

روشنایی ها را هم با خود ببر

رنگها ، سایه ها ، عطرها را هم با خود ببر

حال که قصد رفتن داری!

آوازها را هم با خود ببر

پیمانها ، خاطره ها ، رویاها را هم با خود ببر

ببین راستی!

مرا هم با خود ببر!

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 17:27  توسط نرگس  | 

نوشته ی سر کلاس

  تیلیک، تیلیک

چیک، چیک یا تق، تق

هیچ واژه ای رو نمی شه براش تعریف کرد. هیچ کلمه ای_

فقط صدای برخوردش با شیشه و ردّی  که روی بخار شیشه از خودش بجا می ذاره،

آرومِ آروم

تن ظریف و بلوری شیشه رو نوازش می کنه و به من احساس خنکی می ده،

می خوام تو دست بگیرمش اما تا پنجره رو باز می کنم

تیک می افته پایین!

یه قطره ی دیگه

می گیرمش

می خورمش

خنکِ خنک و آرومم می کنه .

آرومِ آروم

و من عاشقِ بارونم .

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 17:17  توسط نرگس  | 

زاپاس

آسمان خالی، باژگون خاطره ی دریا بود

که در اعماقش

تورِ رویاهامان،

پُر از کوسه ی نیست،

نداریم، خداحافظیُ پس تا کِی؟

 

می شود چیزی گفت،

حرفی زد...

بی که لب ها تکانی بخورند!

حرفم این بود:

کسی از حال کسی آگه نیست،

حالی نیست!

من در آیینه به خود می گویم:

حیف از بُز!

آدمی،

مالی نیست!

 

زاهدی که تویوتایش پنچر بودُ زاپاس نداشت،

از من پرسید: مغمومی؟

گفتمش: مردِ دریا هستم!

خوش به حالت! زاهد! معصومی!

پا برهنه لگدی زد به چرخ

و از من پرسید:

جَکُ زاپاس نداری همراه؟

گفتمش: مردِ دریا هستم!

جُز دلِ دریایی،

هیچ ندارم همراه...

گفت: آدمی ماهیِ زهرآیینی ست!

مسمومی!

... و گذشت!

                                         حسین پناهی

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 16:51  توسط نرگس  | 

تنها مثل من

                     d            

یه اتاق لخت و عور و یه نگاه پشت پرده

یه اتاقی که دیواراش به سلام من می خنده

یه دونه  پردۀ تیره ، روی یه پنجره بسته

روی یه پنجره ای که رو طاقچش غبار نشسته

این اتاقک یه درِ قدیمی داره

که صدای آه و نالش دلارو به درد میاره

این اتاقک پُرِ   خالیست ، پُرِ   تردید واسه موندن

این اتاقک پیر و خستست ، ولی من باهاش می مونم

 

گرد رو با جارو می گیرم

پامو رو طاقچه می زارم

پردۀ نو می آویزم

لبۀ طاقچه می شینم

چند تا اطلسی تو گلدونا می کارم

چند تا یاس توی یه لیوان پُر آب ، اونجا می زارم

گرد رو از شیشه می گیرم

کهنگی رو از روی در می تراشم

رنگای نو روی دیوارا می پاشم

چند تا قالی رو میارم رو کف اتاق می زارم

گلای قالی می رقصن شادی رو برام می یارن

حالا اینجا پُرِ عشقه دیگه غم راهی نداره

دیگه این پنجرۀ باز چشم به عابرا نداره !!!

 

1 بامداد 17/7/83  موقع تراوش این شعر،  زلزله اومد

 تا صبح توی حیاط خوابیدیم  

     یادش بخیر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 14:42  توسط نرگس  | 

انتظار

 

من ترا مثل بهار محتاجم

مثل يك آواي سبز انتظار

مثل يك تازه نفس از راه دور

درخيال تار من تابيدي

روح من آشفته چون توفان بود

غرشي كردي و نرم باريدي

روحم از باريدنت آرام شد

قصه ام با بودنت آغاز شد

دوره هاي خوش خيالي سر رسيد

زندگي با رويشت دمساز شد

نرم نرمك آمدي در خواب من

در كنار روزهاي ناب من

و غزل هاي مرا از بر شدي

اين بيافزود بر تب و بر تاب من

قصه ام لبريز از شوريدگيست

شور و شيدايي و شور زندگيست

قصه خواندن را تو زيبا مي كني

در صدايت حس و حال بندگيست

من چه دلتنگم براي ديدنت

در گمان لحظه ها پوييدنت

در صداي قار قار ساعتم

پشت ديوار زمان بوييدنت

قصه را با ساز من آغاز كن

زندگي را در نگاهم ناز كن

قفل پر درد سكوت و انتظار

از لبان بسته ام را باز كن

من به دستان تو محتاجم چو آب

من به چشمان تو محتاجم چو خواب

من ترا مثل هوا مي خواهمت

در ميان روزهاي چون سراب !

                                     19/11  ساعت 16:5

 

+ نوشته شده در  85/04/05ساعت 17:32  توسط نرگس  | 

NOT TO BE

نمی گویم هوا برایم سم است

نمی گویم آب برایم سم است

نمی گویم پادزهری برتر از زهر نیست

که درمان همه ی دردهاست .

نمی گویم دیگر جایم در جهان نیست ... اما

از خویش خسته ام

از عقل خسته ام

از عشق خسته ام

از جهل خسته ام

از فقر خسته ام

از خلق خسته ام

                                           می خواهم بخوابم !!!

+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 12:48  توسط نرگس  | 

زلال باش

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي

 يا درياي بيكران،

 زلال كه باشي آسمان در توست

+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 11:13  توسط نرگس  |