و انسانهای ضعیف در مورد دیگران صحبت می کنند.
اینو یکی از دوستام برام آف گذاشت و من به این جمله اعتقاد دارم
حالم بده. حالم خیلی بده.
و انسانهای ضعیف در مورد دیگران صحبت می کنند.
اینو یکی از دوستام برام آف گذاشت و من به این جمله اعتقاد دارم
حالم بده. حالم خیلی بده.
عشق که نباشد عقل در عذاب است
عقل که نباشد جان نه ،
جانها نه ،
جهان در عذاب است .
جنگ را می گویم !
زندگی پُر از پروازهاییست که رهایی نیستند!
سَرَم پُر از خیالاتیست که اندیشه نیستند!
گلویم پُر از زمزمه هاییست که آواز نیستند!
شهر پُر از آدمهاییت که آدم نیستند !
صفا و صلح و یکرنگی در این عالم قدیمی شد
توقع از رفیق و مونس و همدم در این عالم قدیمی شد
به گرد این جهان گردم یکی آدم کنم پیدا
به جان حضرت آدم ، که آدم هم قدیمی شد
* چندین هزار قرن از سرگذشت عالم و آدم گذشته است
وین کهنه آسیای گرانقدر آسمان
_ بی اعتنا به قربانیان خویش _
آسوده گشته است.
* در طول قرنها فریاد دردناک اسیران خسته جان ،
بر می شد از زمین ، شاید که از دریچه ی زرین آفتاب
یا از میان غرفه های سیمین ماهتاب
آید برون سَری ! اما . . . هرگز نشد گشوده از این آسمان دری !
* در پیش چشم خسته ی زندانیان خاک غیر از غبار آبی این آسمان نبود
در پشت این غبار، جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود.
* زندان زندگانی انسان دری نداشت، هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود !
تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت، همواره باز بود.
دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود، در پیش پای او در آن سیاه چاه_
پرها گسسته بود وقفس ها شکسته بود.
* امروز این اسیر ، انسان رنجدیده و محکوم قرنها ،
از ژرف این غبار تا اوج آسمان خدا پَر گشوده بود !
انگشت بر دریچه ی خورشید سوده است
تاج از سرِ فضا و زمان در ربوده است !
تا وا کُند دری به جهانهای دیگری !
مشیری
بانو
! تو سبک می شوی از درد شکستنامشب که زمان بی خبر از حادثه خواب است
تو می رسی آهسته به دروازه ی معراج
وقتی که دل یوسف تو در تب و تاب است
بانو تو سبک می شوی اما به دل او
سنگین تر از این بار نماند به خداوند
در عمق نگاهش غمی اندازه ی دنیاست
دردی که دل چاه نداند به خداوند
ای کاش خدا رحم بر این قافله می کرد
تا در غضب رفتنت از خاک نسوزند
این قوم بنی ملجم شرمنده ی تاریخ
در حسرت یک لحظه ی نمناک نسوزند
ای کاش زمین در خط معمول نمی گشت
یا نبض زمان در زدنش حوصله می کرد
هر چند که دربودنت ای وارث خوبی
از بی کسی ات قلب زمین هم گله میکرد
ای یاس
! بگو با پدرت درد فدک راننگش که به نامردترین مرد زمین باد
شرمنده ی چشمان پر اشک تو ماندیم
از کوری و بد عهدی این قافله فریاد
با این همه ای کاش تو می ماندی و فردا
تاریخ از احساس تو شرمنده نمی شد
این مرد ز تنهایی خود داد نمی زد
چشمان شب اینگونه پر از خنده نمی شد
بانو
! تو سبک مسشوی از درد شکستنامشب که زمان بی خبر از حادثه خواب است
تو میرسی آهسته به دروازه ی معراج
وقتی که دل یوسف تو در تب و تاب است
«
لیلی افشاری»
تکیه گاه
ای که دریای وجود تو مرا پالوده
تیرگیهای من افکار تو را آلوده
ای که قدر همه ی بی کسی من پاکی
و به اندازه ی اندوه دلم غمناکی
مثل تو هیچ کسی در دل من جا نگرفت
عشق، چون عشق تو در سینه ی من پا نگرفت
دست تو حلقه ی پایان مرا باز نمود
و از آن نقطه مرا، راهی آغاز نمود
من به لفظ تو در این خانه چه عادت کردم
در دل شعر و غزل از تو حکایت کردم
از تو که زخمه ی افسونگر تارم هستی
تو که پائیز و زمستان و بهارم هستی
از تو که دور شدی از من و از ظلمت من
تو که نومید شدی از دل بی همت من
من به چشمان تو ای خوبترین محتاجم
به تو ای هستی من روی زمین محتاجم
تو نباشی من از احساس خودم بی زارم
بی تو لبزیز غمم، زشتی یک تکرارم
بی تو من خسته و بی روح و خیالی هستم
هیچ و پوچ از نفس و خاطره خالی هستم
تو نباشی دل من قدر خدا می گیرد
ته این کوچه ی بن بست دلم می میرد
بی تو در بهت فراموشی خود می مانم
تا ابد در دل خاموشی خود می مانم
من به چشمان تو و قلب تو وابسته شدم
آه... از این همه دلواپسی ام خسته شدم
فاصله حرف غریبی ست میان من و تو
بیش از این پاک و بزرگ است جهان من و تو
خوب من آینه ی صاف و زلالم، برگرد
بی تو ای تکیه گهم، بی پر و بالم برگرد
باز برگرد که چشمان مرا ساده کنی
و مرا مثل خودت، آبی و افتاده کنی
من به چشمان تو ای خوبترین، محتاجم
من به تو ای هستی من روی زمین، محتاجم

روزي که دلم پيش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردي که نرو
روزي که دلت بر دگري مايل شد
کفشهای مرا جفت نمودي که برو

اگه يه روز بغض گلوت و فشرده
بهت قول نمی دم که می خندونمت
ولی می تونم با هات گريه کنم
اگه يک روز خواستی فرار کنی
حتما خبرم کن
قول نمی دم که ازت بخوام واستی
اما می تونم باهات بدوم
توی صحنه غریب زندگی همه مون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطره است انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ماتموم خوبی ها بشه
توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تموم قصه های روزگار
بهتره به قلب هامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه می گذره
من و تو مسافریم تو این روزها مثل خورشید تو نگاه پنجره
همه مون پشت نقاب صورتک همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روح مون خط می کشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن بیا با من بیا بامن!!!
پس اینها همه اسمش زندگیست
دلتنگی ها ، دلخوشی ها
ثانیه ها ، دقیقه ها
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان
پا نشینی
برای گنجشکِ عشق
باقی گذاشته ایم