خواستگاري
عابد كنار بركه نشست !
دست هايش در آب بود كه ديد
آن سوي بركه ،
زني گلو و گلوبندش را به نمايش گذاشته است !
چشمانش را بست و
در سكوت خواند :
دور شو ! شيطان !
از من دور شو !
چشمانش را كه گشود ،
زن ، صنوبري بود و
گلوبندش ،
ماه . . .
حسين پناهي
عابد كنار بركه نشست !
دست هايش در آب بود كه ديد
آن سوي بركه ،
زني گلو و گلوبندش را به نمايش گذاشته است !
چشمانش را بست و
در سكوت خواند :
دور شو ! شيطان !
از من دور شو !
چشمانش را كه گشود ،
زن ، صنوبري بود و
گلوبندش ،
ماه . . .
حسين پناهي
ميزي براي كار ،
كاري براي تخت ،
تختي براي خواب ،
خوابي براي جان ،
جاني براي مرگ ،
مرگي براي ياد ،
يادي براي سنگ ،
اين بود زندگي . . .
حسين پناهي
... و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگِ خونين
به سلامت بگذرانم !
تا در شبي باراني
آنها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم ، نوش كنيم !
حسين پناهي
روزها تنهایی در پی هم می گذرند. همچو من که در تنهایی از خودم می گذرم.
من در اندیشه ی تو زندگی خواهم کرد و در افکارِ خودم به تو می اندیشم.
من خیالم پُر از رنگهای خیالیست و دلم دلتنگ است.
می گذارم برود با روزها، فکرِ تنهایی من.
می گذارم که پیمانه ی دلتنگی ی من لبریز شود و تو باز هم در افکارِ خودت
غرقِ تهی خواهی شد!!!
دست باد وقتی رسید به پنجره شیشه شکست
ثانیه مُرد ، حس قشنگ زندگی تو رگامون ماسیده بود
وقتی باد آروم وزید حس منو دزدیدُ بُرد
ولی من دنبال باد نرفتمُ نخواستم
دنبالِ صدای تو دویدمُ تو خرده شیشه ها دیدم عکس ترو
تو بودی می خندیدی، می دویدی روی چمن
ولی من دنبالِ تو می گردیدم توی دمن
اونی که گم شده بود تو ذهن باد
من بودم سیاه خاکستری رنگ
به سیاهیِ چشای نازِ تو
تا تباهیِ همه حسای من
دل دیگه نداره طاقت واسه دوریِ چشات
کاشکی باد پا بذاره روی شیشه ی دلم
کاشکی تو می فهمیدی حس منو
یا می رفتی از پیشم تا به ابد
تا به ابد
تا به ابد