تبليغاتX
پياده

پياده

. . .

فقط بخاطر یک لحظه با تو بودن تمام هستی ام بر باد رفته

تمام لبخندهای زمانه درون قاب عکسم وا رفته

دگر شعری نخواهم از تو گفتن غزل هایم دگر از یاد رفته

و اینک قصه ی بی تو نشستن میان روزهای تار هفته!

 

+ نوشته شده در  84/11/18ساعت 19:20  توسط نرگس  | 

آه !

هیچ می دانی

چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟؟؟

ـ زانکه بر این پرده ی تاریک

این خاموشی ی نزدیک ـ

آنچه می خواهم نمی بینم

و آنچه می بینم نمی خواهم !!!

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 15:9  توسط نرگس  | 

یک شاخه نرگس

                                                                                                     d

یک شاخه نرگس در دستان تو و به من می خندی.  شاید مرا احساس     می کنی که می خندی. شاید صدایم می کنی که می خندی و من لبخندت را قاب کردم روی دیوار تاریک ذهنم تا نورانی شود با تشعشعات طلایی محبتت.

دوستت دارم و می خندم. چنانکه تو به من با یک شاخه نرگس در دستانت بسویم می آیی. بسویت می آیم با انتظار سبزی از نرگس ها و سبدی از دوست داشتن. دستانت را می گیرم. دستانم را می گیری. دستانت را می فشارم. دستانم را می فشاری و به نشانۀ "رسیدن" بتو می رسم و آرامتر از همیشه می خوابم.

تکانم نده ! صدایم نکن ! هیس، حرف نزن ! لالایی را بس کن ! نمی خواهم بیدار شوم. سردم می شود اگر بیدارم کنی. تاریک می شوم اگر هشیارم کنی. می گریم اگر چشم باز کنم و نابود می شوم اگر...

بگذار بخوابم. این شیرینترین خوابیست که می بینم.

یک شاخه نرگس در دستان تو و...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 14:59  توسط نرگس  | 

رویش

                    d  

لبۀ طاقچۀ زندگی ام         

 عکس چشمان ترا می بافم

تا ببینی و بخندی و بمانی با من

و به احساس خودم می بالم

و قدمهای ترا می کارم توی ذهن باغچه

تا به سبک غزلم ریشه کند

و دلم را تا تو می سپارم به بهار غنچه

تا که شاید حسم رشد کند ، ریشه کند در روحت

و بدون تردید به بهار دل من ،

دل بدهی!

 

ای تو روئیده درون اولین فصل زمستانی ی من

همچو نورانیتی تابیدی

و خیابانهای مغشوش افکارم را

پُر زِ آرامش باران کردی !

                                                24/10/83       21:30

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 14:30  توسط نرگس  | 

سقوط

 

20:30d83/1/28                                   

من سقوط می کنم و باز سکوت می کنی

و حس کهنۀ مرا چه سهل نبود می کنی

تو ظالم خوب منی دلم خوش است به بودنت

که قلب نازک مرا به دره شوت می کنی

میان آسمان و خاک معلقم به بودنت

تو که منی و من توأم ، که را نابود می کنی؟

 

*  *  *

 

باز سقوط می کنم و تو سکوت می کنی

به قبله گاه چشم من چه سخت سجود می کنی

من از صدای سجده ات هزار تکه می شوم

تو جسم خاکی ی مرا هزار پود می کنی !!

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 13:30  توسط نرگس  | 

این شعرم اسم نداره !!!

 

                                               d30/4/83 3بامداد

چیزی شبیه بودنت از یاد رفته

ای کاش گفتن های من بر باد رفته

انگار دیروز آمدی و زود رفتی

در روح من چیزی شبیه بودنت از یاد رفته

 

چیزی شبیه یک سَرَک، حسی نهانی

یک حس گنگ ناگهانی وپنهانی

چیزی شبیه حس خوب آشنایی

گم گشته لای دفتر این زندگانی

 

انگار همین دیروز دلهامان به هم بود

احساس بارآور شدن در خاطرم بود                     احساس  بین  ببودن یا نبودن             

امروز برجا مانده از یادت همین بود !

+ نوشته شده در  84/11/17ساعت 13:5  توسط نرگس  | 

بهترین حس !

   27/8/83 7:00d

گوش کن !

برکه  صدا می زندت .

پای تو عابر شبهای همین بیشه شدست !

دست تو چینندۀ گلهای بهاری بودست !

من در این بیشۀ نور ، پُر می مانم از تنهایی ،

و خلأ با با همۀ حجمش می ریزد در روحم

                                 _ روح خود را برگیر و به دنبالم آی _

تا دلم لب این برکۀ دور

بنشیند با تو .

و مزامیر دلم روح تُرا

مثل یک لحظه نسیم جذب کند .

 

نورهاییست در آنجا

که ترا خواهند گفت:

     " بهترین حس رسیدن به وصال عشق است "

+ نوشته شده در  84/11/16ساعت 15:43  توسط نرگس  | 

بازم جنیفر

 کارینو ( محبت)

  Carino  

 

عزیزم ، هرگز، هرگز کسی را به اندازۀ تو نخواسته ام

Baby,never have I ever wanted anyone

بیا و بگذار نشانت بدهم در درونم چه احساسی دارم     

  Like I want you babe

      Come and, let me show you just how much I feel inside

در درونم یک دنیا عشق دارم

I got so much love

 

     

آه، عزیزم وقتی به تو نزدیک می شوم

Oh baby when I get near you, ooh

نمی توانم احساسم را کنترل کنم

I can,t control what  I,m feeling, baby

یک دنیا عشق دارم که به تو بدهم

I got so much love to give you

آن قدر عشق دارم که همیشه تو را می خواهم

That I would probably want you all the time

 

 

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به داشتن عشق تو نیاز دارم

I gotta have your love

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به احساس نوازش تو نیاز دارم

Need to feel your touch

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

هیچ وقت محبت و نوازش کافی از تو نمی گیرم

Never det enough

(محبت ، محبت )

( carino , carino )

کاش می توانستم

I whish that I

همـۀ روزها و شب هایم را در بغل تو بگذرانم

Could spend all my days and nights wrappedin your arms

وقتم را با تو بگذرانم

Spending time with you

چون در این دنیا

Cause all I see in this world

فقط تو و خودم را می بینم و نه کس دیگری را

Is me and you and no one else, ooh

تو را بیشتر و بیشتر می خواهم

I want you more and more

 

 

آه خواهش می کنم مرا درک کن

Oh baby please understand me

فکر می کنم تو شایستۀ من هستی

I think that you deserve me, oh yeah

چون من آن زنی هستم که

Cause I,m the type that would give you

همۀ عشق و احساسی را که نیاز داری به تو نشان خواهد داد

All the love and affection that you need

 

 

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به داشتن عشق تو نیاز دارم

I gotta have your love

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به احساس نوازش تو نیاز دارم

Need to feel your touch

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

هیچ وقت محبت و نوازش کافی از تو نمی گیرم

Never det enough

(محبت ، محبت )

( carino , carino )

 

 

کمی بیشتر لطافت داشته باش

Asi , un poquito mas suavecito

آه، تو را این طور دوست دارم

Ah , uh-uh asi es que me gusta

حالا ، حالا ، همین طور است

Ahora , ahora , eso!

 

 

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به داشتن عشق تو نیاز دارم

I gotta have your love

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

به احساس نوازش تو نیاز دارم

Need to feel your touch

(محبت، با من با محبت باش)

(Carino, quedqte conmigo carino)

هیچ وقت محبت و نوازش کافی از تو نمی گیرم

Never det enough

(محبت ، محبت )

( carino , carino )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/16ساعت 15:2  توسط نرگس  | 

تئاتر ابزورد (پوچی)

برگرفته از "فرهنگ تئاتر " بتاليف س . برند زوخر ، مونيخ ١٩٩٦

(چاپ شده در كتاب نمايش شماره ٥ ، كلن، ١٩٩٩(

واژۀ " تئاتر ابزورد " نخستين بار در دهۀ شصت توسط مارتين اِسلين و بقصد نشانه يابی نقاط اشتراك آن دسته از آثار نمايشی بكار رفت كه در نظر اول ، فرم های نمايشی بسيار متفاوت از يكديگر داشتند ، ولی همگی جزو توليدات نمايشی آوانگارد دوران بعد از جنگ جهانی دوم بودند . آثار نمايشنامه نويسانی چون ساموئل بِكِت ، آرتور آدامُف ، اوژن يونسكو و ژان ژنه در فرانسه ، متون نمايشی هارولد پينتر در انگلستان ، ادوارد آلبی در آمريكا ، وهمچنين نمايشهای كوتاه تك پرده ای از ولفگانگ هيلدس هايمر و گونتر گراس ، به اين گروه تعلق دارند.

از نقطه نظرفلسفی - ايدئولوژيك اين نوع از تئاتر ، از مكتب اگزيستانسياليسم فرانسه تاثير گرفته است . ژان پل سارتر در سال ١٩٤٣ در مقاله ای تحت عنوان " بودن و هيچ " به مقولۀ عدم ثبات و سستی حيات انسانی پرداخت . همچنين آلبر كامو در سال ١٩٤٢ مقولۀ "پوچی" را در صدر تحقيقات خود قرار داد . او در اين نوشته ها ، به بيگانگی پايه ای و ناهمخوانی "جهان" و "انسان" پرداخت . با توجه به موقعيت اجتماعی آن دوره ، كه تحت تاثير مستقيم جنگ ، تخريب و اشغال نظامی قرار داشت ، سارتر و كامو بر اهميت وجودی يك "ادبيات معترض" تاكيد می ورزيدند.

آنها در نمايشنامه های خود ، بر امكان تعيین كننده بودن نقش انسان (حتی در اوج نچاميدی و پوچی جهان) ، كه از يكسو درگير اين پوچی است ولی از سوی ديگر با حق آزادی بالقوه مطلق پای به جهان گذاشته و همچنين بر امكان حق تعيین سرنوشت و قبول مسئوليت در قبال انسانهای ديگر ، انگشت گذاشتند . سارتر با آثار سياسی خود و كامو با پرداختن به موضوع همبستگی انسانی . بدين گونه اين نوع نگاه به زندگی و نتيجه گيری ناشی از آن، می تواند بنوعی نشان دهنده ی نقاط اشتراك و همچنين تفاوتهای ميان مكتب "اگزيستانسياليسم" و "تئاتر پوچی" باشد : هنگاميكه اوژن يونسكو (همچنان كه كامو) پوچی زندگی امروزی را ، نوعی خود رها سازی انسان از ريشه های مذهبی ، متافيزيكی و ماوراء طبيعی زندگی اش ارزيابی می كند ، در عين حال بنوعی از منش "اگزيستانسياليستی " اجتناب می ورزد . نكته قابل تامل از نظر يونسكو در وهلۀ اول، ترسيم مفهوم "پوچی" است كه خطر آن برای افراد جامعۀ بشری می تواند بصورت بی معنا شدن "زندگی" و بزير علامت سوال رفتن علت وجودی خود، بروز كند و از اين طريق، امكان ايجاد يك رابطۀ سالم با دنيای اطراف را از ميان ببرد. در حقيقت اين "احساس هراس متافيزيكی ، كه نتيجۀ ذهنيت پوچی وجودی انسان" است و بيشتر در آثار يونسكو ديده می شود ، از نظر مارتين انسلين ، اساس فكری و مشغلۀ اصلی " تئاتر پوچی" را تشكيل می دهد.

وی نقاط تماس اين نگرش را در زبان اجرايی آثار نمايشی و همچنين در مراحل بدوی شكل گيری اين آثار از يك ريشۀ مشترك نيز جستجو می كند . تلاش انسلين برای دنبال كردن ريشه ها تا مراحل آغازين شكل گيری هنر نمايش ، بعقيدۀ بسياری ، نوعی زياده روی تلقی شده است. در حاليكه گروه بندی ديگری كه منتقدی بنام داوس آن را نمايندگی می كند و تئاتر پوچی را در تاريخ تئاتر آوانگارد فرانسه جای می دهد ، قابل قبولتر بنظر می رسد.

ازاولين اجرای نمايشنامه ای از " آلفرد ژاری" (١٨٩٦) ، تا مقالة "ژيلوم آپولينار" تحت عنوان "درام سوررئاليستی" ، تا تئاتر تجربی "ريمون راديژه" كه در زمان خود خشم بسياری بر انگيخت ، از آثار "راجر ويتراك " گرفته تا نمايشهای "ژرژ ريبمون - دساژ" و متون نمايشی "ژان كوكتو" ، و سر انجام از طريق تئاتر "دادايیستی" و "سوررآل "، مجموعه ای از سبكهای مختلف، در ايجاد يك مجموعۀ "ضدتئاتر" به يك نقطۀ مشترك رسيدند . اين مجموعه ، پيش از هر چيز در برابر سنت " تئاتر خوش ساخت و بيانی " مرسوم در آن دوره كه حتی آثار سارتر و كامو نيز از آن متاثر بودند ، قد علم كرد . اين تجارب ، پايان دوران تسلط تئاتر كلاسيك را رقم زدند و بر شكل گيری " ضد تئاتر " يونسكو و همچنين ديگر نمايشنامه نويسان "تئاتر پوچی "تاثير گذاشتند . عدم ارتباط ميان گفتار و كردار ، فروپاشی تناقضات ، غلو و بكار گيری پوچی سطح گرا ، مخالفت با اهداف تربيتی - اخلاقی رايج در تئاتر آن زمان ، از طريق استفاده از بازی بی هدف ، حذف هر نوع منطق رفتاری از طريق بكارگيری زندۀ آكسيونهای مكانيكی و تكراری فيزيكی.

تمام اينها به همان قصد پر رنگ كردن بی معنا بودن زندگی . بخشی از مشخصات تئاتر پوچی عبارتنذ از: 1-استفاده از رفتارها و اكسيونهای غير عقلانی، 2-امتناع از شخصيت پردازيهای روانشناسانۀ رايج در تئاتر كلاسيك از طريق جايگزين كردن آنها توسط عروسكها و دلقكهای گروتسك - كمدی، 3-استفاده از جملات بی ارتباط و بی معنی به جای ديالوگهای پر آب و تاب پرروح، 4-باز گرداندن شكلهای اجرايی خطی و هدفمند به شكلهای اجرايی دايره ای، 5-از جمله تكرار پيوستۀ بخشهايی از جملات و حركات، 6-تكرار آغاز نمايش در پايان يا بالعكس و غيره .

 همانطور كه واژۀ " ابزورد " در آغاز دهۀ شصت ، يك تعريف نامشخص داشت ، در پيشرفت تاريخی خود تاكنون نيز يك چارچوب تعريفی مشخص نپذيرفته است . برای رسيدن به يك تعريف حدودی ، می توان به آثار اوليۀ يونسكو ( تا سال ١٩٥٨) اشاره كرد، هر چند كه او بعدها به شكلهای كلاسيك و بيانی اجرايی بازگشت.

از سوی ديگر رشد مستقلی كه در آثار هريك از اين نويسندگان در موضوع و فرم كار انجام گرفت، كنجكاوی هايی را درمورد آثار اوليۀ آنها بر انگيخت و از اين طريق مشخص شد كه دلايل فردی  (همانطور كه برای مثال در نامه های ژنه به راجر بلين مشاهده می شود)، نقش اساسی تری از اشتراك اين نويسندگان به لحاظ فرم كار و برنامه ريزی مشترك ، بازی می كند . بدليل اين اختلافات ، صلاح در اين است كه آثار آنها در واژه نگاری عمومی تاريخ تئاتر گنجانده نشود ، بلكه هر يك بطور جاگانه بررسی شود.

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 14:50  توسط نرگس  | 

اینم یکی از ترانه های جنیفر لوپز

آیا مسخره نیست

دیوانه ی عشق تو هستم

ظاهراْ برای من و تو یک چیز کامل بود

طنز ماجرااینجاست که تو همان کسی هستی که در ذهن داشتم

اما در زندگی ما حقایقی هست که هرگز نمی توانیم تغییرشان بدهیم

بگو که تو هم می فهمی و همین احساس را داری

این عاشقانه ی بی نقصی که در خیالم پرداختم

حاضرم هزار زندگی را با تو و در کنار تو زندگی کنم

با این حال خود را در وضعیت غیرکاملی می بینم

و به این ترتیب به نظر می رسد که هرگز فرصتی نخواهیم داشت

 

مسخره نیست که بعضی احساسات را نمی شود انکار کرد

و حتی اگر بخواهی نمی توانی پیش تر بروی

عجیب نیست که چیزی را احساس می کنی که نباید احساس کنی

آه  ای کاش که واقعیت داشت

مسخره نیست که چطور یک لحظه می تواند زندگیت را تغییر دهد

و تو نمی خواهی با درست یا غلط روبرو شوی

مسخره نیست که تقدیر می تواند در احساسات قلبی تو نقش داشته باشد

 

گاهی اوقات فکر می کنم که عشق واقعی ممکن نیست

 

من باور دارم که به هرحال عشق واقعی قسمت من نبود

زندگی می تواند طوری بی رحم باشد که نمی توانم بگویم

و گمان نمی کنم بتوانم دوباره با همه ی آن چیزها روبرو بشوم

من تو را به زحمت می شناسم اما می دانم چه جوری هستی

عشق عمیق تری در تو دیده ام و دیگر شک ندارم

تو قلب مرا متأثر کردی و این همه ی رشته های مرا پنبه کرد

و حالا احساس می کنم لازم نیست بترسم

 

مسخره نیست که بعضی احساسات را نمی شود انکار کرد

و حتی اگر بخواهی نمی توانی پیش تر بروی

عجیب نیست که چیزی را احساس می کنی که نباید احساس کنی

آه  ای کاش که واقعیت داشت

مسخره نیست که چطور یک لحظه می تواند زندگیت را تغییر دهد

و تو نمی خواهی با درست یا غلط روبرو شوی

مسخره نیست که تقدیر می تواند در احساسات قلبی تو نقش داشته باشد

 

من قلبم را زندانی کردم

ولی تو آزادش کردی

احساساتم مرا از زندگیم عقب نگه داشت

تو را پس زدم

با این حال تو با من ماندی

گمان می کنم معنی اش این است که

من و تو برای هم ساخته شده ایم

 

مسخره نیست که بعضی احساسات را نمی شود انکار کرد

و حتی اگر بخواهی نمی توانی پیش تر بروی

عجیب نیست که چیزی را احساس می کنی که نباید احساس کنی

آه  ای کاش که واقعیت داشت

مسخره نیست که چطور یک لحظه می تواند زندگیت را تغییر دهد

و تو نمی خواهی با درست یا غلط روبرو شوی

مسخره نیست که تقدیر می تواند در احساسات قلبی تو نقش داشته باشد

 

+ نوشته شده در  84/11/14ساعت 9:55  توسط نرگس  |