میان ترم
دلم یه جورایی گرفته. دلتنگم. دلتنگ همه ی عزیزام. دلتنگ همه ی اونایی که به دیدنشون عادت کرده بودم. دلتنگ همه ی اون چیزایی که بابد باشن و ...
دلم خیلی گرفته. دلم خیلی گرفته.
نگو از دوری کی؟ نگو از چی گرفته؟
دلم یه جورایی گرفته. دلتنگم. دلتنگ همه ی عزیزام. دلتنگ همه ی اونایی که به دیدنشون عادت کرده بودم. دلتنگ همه ی اون چیزایی که بابد باشن و ...
دلم خیلی گرفته. دلم خیلی گرفته.
نگو از دوری کی؟ نگو از چی گرفته؟
به تو نامه می نویسم............................................
.......................................ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو....................................
........................................گم شد و به قصه پیوست
انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام ...
بقیه در ادامه مطلب
تاريكي فرا مي گيردم و خستگي .
خسته ام !!! خسته تر از تكرار اين واژه.
صداي شكستن لحظه ها را مي شنوم . شمارش معكوس شروع مي شود
براي دور شدن، براي جدا شدن...
و من
خُرد مي شوم ميان عقربك هايي كه براي با هم بودن مي دوند.
مي دوند و هرگز نمي رسند.
مي دوند و در اين دويدن له ام مي كنند.
تمام زخمهاي يكساله ام كه مرحمشان كردي؛
سر باز كرده اند.
مهربونم بگو چكار كنم
اين دوري فراتر از توان منه
اين نبودن وسيع تر از بودن منه
به من بگو........!؟!؟!؟
با من حرف بزن
بگو تنهام نمي ذاري
بگو......................... L
حالم بده
حالم خيلي بده
منو ببخش مهربونم
منو ببخش 
چه احساس زيبائي است
وقتي تو را شباهنگام
ميان بازوانم حس مي كنم اي عشق من!
و اينچنين
سر در گمي ام را بِسان توري در هم پيچيده
از هم باز مي كنم.
قلبت ميان روياها به پرواز است
ليك جسمت، همچنان روي زمين
همچنان كنار من
نفس مي كشد.
تو را من خواب مي بينم
و تو چون گياهي كه در تاريكي قلمه مي زند خوابم را كامل مي كني
وصبح
وقتي دوباره طلوع مي كني
فرد ديگري خواهي بود اما هنوز چيزي از شب در تو باقي مانده است
از آن بود و نبودِ جائي كه
ما خويش را يافته ايم.

غمي سنگين دل من را فشرده
دلي دارم غمگين و فسرده
به دنبالم نگرديد نيستم من
غبار آلوده و گم گشته ام من
غبار حزن و اندوه و تباهي
غبار بي تو بودن و جدائي
غبار آلوده و گم در پي تو
توئي همچون منو من همچنان تو
تو آرام تمام دردهايي
تو شايد دستي از نور خدائي
دو دستم را بگير دست خدائي
تو شايد تكه اي از كبريائي
من توانم نيست راه پيمودن
تو توانم باش در اين بودن
خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده س
نه اينكه مي شه باور كرد دوباره آخرِ جاده س
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو وُ با تو همينه رسم اين دنيا
خداحافظ، خداحافظ
همين حالا خداحافظ